تبلیغات
خاطرات سپید من - بابا آب داد
درباره وبلاگ

من مسئول حرفی هستم که میزنم
نه چیزی که تو برداشت میکنی
مدیر وبلاگ : fa fa
نویسنده
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
* * آسایشگاه خیره کهریزک




خاطرات سپید من
تو سیب سرخ کدامین درخت پرتقالی که هر دانه انارت به سرخی گیلاس های درخت موز است ای گلابی من
1389/07/8 :: : fa fa       

 

پ ن (15/7/89)دوستای گلم سلام به همتون ببخشید اگه خبر نكردم كه آپم یه مقدار

بی حوصلگی و روزمرگی اومده سراغم و حسابی حالمو گرفته اما من كه

 زیر بار زور نیم رم میجنگم تا پدر روزمرگی در بیادمن و به مدت یك ماه البته

شاید دلم طاقت نیاره و زودتر برگردم نیم بینید همتونو دوست دارم

بی نهایت  لطف و محبتی كه شما دوستای گلم در حق من دارین غیر قابل جبرانه

همتونو از صمیم قلب دوست دارم و شما بهترین خانواده مجازی برای من هستین

برام دعا كنید محتاجم به دعای  همتون به خصوص برای  كنكور كه چند روز دیگه نتایج اعلام میشه

چند هفته ای رو نیستم اما اگر اینترنت در اختیارم بود و مقدور بود میام پیشتون

از اول تا آخر قلبم دوستون دارم

___________________________________________________

 

سلام

     حاضرم تمام دارو ندارم رو بدم از سال سوم راهنمایی شروع  كنم به مدرسه

     3 سال راهنماییم و 3 سال دبیرستان اوج شری و شور و با  نشاطی و هیجانم بود

      سال دووم و سوم دبیرستان این هیجان به اوجش رسیده بود با 7 نفر كه معروف

      شده بودیم  به 7 دیوونه برره و واقعا هم كه دبیرستان ما برره ای بیش نبود

    به چند نمونه از خاطراتم رو كه تو پستای اول نوشتم فقط چندنمونه محدود

    از كارای شیرینمون بود  خیلی از كارام اینقدر با هیجان بود كه تویه چند خط

     نوشته  اون هیجان و نمی تونستم به مخاطبم برسونم

               http://sobhsepid.mihanblog.com/post/3  كر كر

             http://sobhsepid.mihanblog.com/post/4   اسكووووووووووووووووول

             http://sobhsepid.mihanblog.com/post/5   خوب    حالتو گرفتیم

           http://sobhsepid.mihanblog.com/post/6      الافیییییییییییییییی 

           http://sobhsepid.mihanblog.com/post/7     بخور بخور

           http://sobhsepid.mihanblog.com/post/10  تلخشم شیرینه

          http://sobhsepid.mihanblog.com/post/11 یاد خاطرات و شیطنت ها یمان كم كم بخیر

         http://sobhsepid.mihanblog.com/post/14 امتحانا و كلی مكافات 


        http://sobhsepid.mihanblog.com/post/15  امتحان به این خنكی ندیده بودم

      http://sobhsepid.mihanblog.com/post/16  تولد و حالی به هولیی

      http://sobhsepid.mihanblog.com/post/25 کنکوررررررررررر

اینا رو حتما یه نگاه بندازین چون اون زمان خیلی مخاطبام كم بود و مطمئنم اكثرتون نخوندینش

   میخوام بگم:

    زود گذشت یا زود گذروندیمش؟

   بزرگ شدم یا خواستم بزرگ بشم؟

   انرژیم كم شد یا دیگران خواستن كم بشه؟

   به هر حال در هر صورت  با مرور خاطرات و نگاه كردن به عكس های دسته جمعی با دوستام

   حسرت نمی خورم چون نهایت استفاده رو از اون روزها بردم 

    و اگه شیطنت نمی كردم اگه معلمی رو  اذیت نمی كردم اگه سر به سر

   دوستام نمی زاشتم الان اینجا جای حسرت خوردنم بود

   و تویه این سالی كه تویه كنكور قبول نشدم  تو خونه نشستن خیلی عذابم داد

   فقط گله مندم از خودم  كه چرا این شور و هیجان رو در خودم خفه كردم

   و پشیمونم چون راه بازگشتی ندارم اما تصمیم گرفتم كه نزارم احساس بزرگیم از

   نشاط و شادی درونیم كم كنه  نزارم پای بند دنیا و مسائلی بشم كه جز غصه خوردن و

   ملامت شدن چیز دیگه ای نداره تصمیم گرفتم حتی اگه 50 سالم هم بشه

    همیشه 19 ساله باشم

   یه آدم فهمیده ای میگه:

   اگر در بند زندگی روزمره تان شوید نمی توانید گامی بسوی بهروزی بردارد.

   حرفشو قبول دارم و تصمیم كبری خودم رو گرفتم

یه كوله خاطره دارم واسه بیشتر هم سن و سالای خودم و اسه اونایی كه

 سال 77 كلاس اولی بودن و چه زودگذر بود .اینا رو كه دیدم بوی روز اول مهر

سال 77 و فهمیدم مثل همون زمان و چقدر دلتنگ شدم برای دوستام برای

معلمم برای مدرسم كه سال اول دبستان هم اونجا درس خوندم و سال آخر

دبیرستان هم اونجا بودم خیلی جالبه  دبستان ابتدایی كه فقط سال اول اونجا

 بودم تبدیل به دبیرستان شده بود دبیرستانی كه بهترین سالای عمرم رو توش سپری كردم

 

 

 

 

 

 

 

چشمهایت را ببند

به دوران کودکیت برگرد

بچه که بودی از زندگی چه میدانستی؟

نگاهت معصوم بود، و خنده های کودکانه ات از ته دل،

بزرگترین دلخوشی ها داشتن اسباب بازی دوستت، پوشیدن کفش بزرگترها

و حتی خوردن یک تکه کوچک شکلات.

بچه که بودی حسادت، کینه و نفرت در قلب کوچکت جایی نداشت،

دوست داشتنت پاک و بی ریا بود،

و بخشیدنت با رضایت ،

چاره ناراحتی ات لحظه ای گریستن بود و بس،

 و این پایان تمام کدورت ها می شد،

و می خندیدی و در دنیای خودت غرق می شدی!

چه شد؟بزرگ شدی؟؟نگاه معصومت سردرگم شد،

و خنده هایت از سر اجبار،

اگر حسود نشدی، اگر کینه به دل نگرفتی، و اگر متنفر نیستی ،

یاد گرفتی که ببینی و تجربه کنی و مغموم شوی

می بخشی در حالی که رنجیده ای،

با تمام وجود گریه میکنی اما از ته دل نمی خندی،

برگرد !

باز هم کودکی باش سبکبار

روحت را آزاد کن

به خودت کمک کن تا از سردرگمی ها رها شوی،

تا بتوانی دوباره نفسی بکشی،

بخواه که تنها خودت باشی،

می توانی، تنها اگر بخواهی

باز هم زندگی کن،

در انتظار لبخند گرم کودکانه ات

می توان بود؟....

کاش هرگز بزرگ نمی شدیم ...

   اینقدر  این علافی (الافی) كلافم كه دلم یه تحول  اساسی میخواد دچار روزمرگی شدم

   هنوزم محتاج دعا هاتون واسه قبولی تو سراسریم احتمالا دو هفته دیگه نتایج میاد

   در حال خوندن رمان بامداد خمارم رمانهای (تس) و (خر مگس ) هم در اولویت بعدین

          شما هم اگه رمان جالبی در نظر دارین معرفی كنید

   نتایج نظر سنجی  17 دختر 11 پسر 1 نمی گم 4 به توچه

        فعلا دخترا ركورد شكستن

 





نوع مطلب :
برچسب ها :


نمایش نظرات 1 تا 30